نیاز به تلویزیون

نیاز به تلویزیون

سمیه خانم متاسفانه به دلیل اعتیاد همسرش از او جدا شده او به همراه پسرش مهدی زندگی میکند مهدی 8 ساله ودر حال تحصیل میباشد. سمیه خانم برای تامین هزینه های زندگی مجبورشده سرکار برود . زمانهای زیادی بیرون از منزل هستند و مهدی تنها در منزل میماند وحالا این تنهای با نداشتن تلویزیون چند برابر شده مهدی مدام برای نداشتن تلویزیون بهانه میگیرد ولی سمیه خانم با درآمد ناچیزی که دارد توان خرید تلویزیون را ندارد . ما این نیاز به تلویزیون را ثبت کردیم تا شاید بتوانیم با کمک شما عزیزان برای پسرمان تلویزیون تهیه کنیم .

امروز به منزل یکی از مددجوهای مرکز نیکوکاری شهید جهاندیده (سامانه من کمک میکنم) رفتیم از اوضاع زندیگیشان باخبر بشیم .وقتی رسیدیم سراغ پسرش را گرفتم او میگفت مهدی خانه همسایه رفته وقتی دلیلش را پرسیدم با ناراحتی جواب داد که برای دیدن تلویزیون رفته ، آهی کشید دلش میخواست صحبت کند کنار او نشستم و او شروع کرد به صحبت کردن او میگفت "من با همسرم دختر عمو و پسر عمو هستیم و از همان اول خانوادهایمان میگفتند " عقد پسر عمو و دختر عمو را توآ سمون ها بستند " ما هم روی حرف بزرگترها حرفی نزدیم و با هم از دواج کردیم . ولی ناراضی هم نبودم و زندگی خوبی را در کنار هم داشتیم بعد یک مدتی فهمیدم باردار شدم و اون موقعه فکر میکردم که هیچ مشکلی ندارم و خوشبخترین آدم روی زمینم . ولی این خوشی ها آن قدر طول نکشید ،که فهمیدم همسرم اعتیاد دارد .با خودم میگفتم حتما اشتباه میکنم این طوری نیست .چند ماهی تحت نظر گرفتمش تا اینکه متوجه شدم که درست بوده و اشتباه نکردم .وقتی فهمیدم درست بوده انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده .خودم اصلا مهم نبودم ولی من حالا یک فرزند داشتم او چه گناهی کرده که باید به این دنیا می آمد واز همان اول زندگیش را با سختی شروع میکرد . اصلا حال خوبی نداشتم ولی بعد از یک مدتی به خودم آمدم واینکه باید زندگیم را از این وضعیت نجات میدادم . با پدرم مشورت کردم و از او کمک خواستم او هم نه نگفت و با هزینه خودش همسرم را به کمپ برد . و لی بعد از اینکه از کمپ آمد فقط 20 روز پاک بود و دوباره شروع کرد . با او صحبت میکردم ولی میگفت نه من چیزی مصرف نمیکنم و کارش را قبول نمیکرد من هم مدارا میکردم و مدام با او صحبت میکردم تا اینکه پسرمان به دنیا آمد با خودم میگفتم شاید به خاطر پسرمان ترک کند و تمام سختی ها را تحمل میکردم خوب که نشد هنوز مشکلاتمان بیشتر هم شد هروز دعوا سرو صدا و بعضی اوقات هم کتک کاری بعضی اوقات هم وقتی از خونه بیرون میرفت چند روزی نمی آمد .وقتی هم که می آمد تمام روز خواب بود . به یک جای رسیده بود که مدام به من شک میکرد و میگفت من وقتی خونه نیستم کسی دیگر به خانه ما رفت و آمد دارد و شروع میکرد به سرو صدا و فحاشی کردن وهرچی میگفتم گوشش بدهکار نبود خرج زندگی را نمیداد ، ومن مدام از بقیه قرض میگرفتم . من بخاطر شک های بیش از حد او حتی سر کار هم نمیتوانستم بروم . ولی دیگر خسته شده بودم هزینه های زندگی ، اجاره خانه یک طرف بهانه ها و سرو صداهای که مدام داخل منزل بود یک طرف ، یه طوری شده بود که پسرم از همسرم وحشت داشت وتا الان هم میگه من وقتی بزرگ بشم از پدرم انتقام میگیرم .خلاصه به فکر طلاق افتادم تا حداقل از شکنجه های روحی راحت بشم و هم بتونم بروم سر کارو هزینه های زندگیم را تامین کنم دیگر خجالت میکشیدم از این که از پدرم قرض بگیرم یا از مغازه های که قرض گرفتم طوری رفت وآمد کنم که آنها من را نبینند ودرخواست بدهیشان را نکنند .حالا که از همسرم جدا شدم از لحاظ روحی آرام شدم ولی هزینه های زندگی واقعا روم فشار آورده .حالا سر کار میروم ولی درآمد بالایی ندارد . تلویزیون را همسرم همان موقعه که با هم بودیم برای تهیه موادش فروخت بعد آن یک تلویزیون کوچک دست دوم خریدم ولی اون هم سوخت و دیگر نتوانستم دوباره تلویزیون بگیرم پسرم هم مدام بهانه میگیرد ولی این حقوق من کفاف پس انداز را نمیدهد که برای پسرم تلویزیون بخرم .

مورد نیاز : 2999895 تومان -